سفارش تبلیغ
صبا
تاریخ : پنج شنبه 97/9/22 | 11:21 عصر | نویسنده : اکبر میرزابیگی

الا ای جان فدای روی ماهت

فدای چشم وابروی سیاهت

پیامت دادم و پاسخ ندادی

نکردی اعتنا رفتی به  راهت

توکه با من چنین بی اعتنایی

برو حالا خدا  پشت و پناهت

یقین دارم که روزی دیریا زود

توخود پی میبری براشتباهت

ولی ترسم شوی آنگه پشیمان

که دیگر من نباشم درنگاهت

اگر وقتی  بیایی  من  نباشم

چه سودی داردآنوقت اشک وآهت




تاریخ : شنبه 97/9/17 | 11:45 عصر | نویسنده : اکبر میرزابیگی

دیشب به خوابم  آمدی با من چه کاری داشتی  ؟

گم کرده بودی راه یا با دل قر اری داشتی  ؟

رفتی و بعد از سالها حالا به خوابم  آمدی

 آنهم که زود از منظر چشمم گذاری داشتی

من بیقرارت بودم و چشم انتظارت سالها

حا لا به یادت  آمده چشم انتظاری داشتی

رفتی و گفتی بعداز این باید فراموشم کنی

با عاشق زارت چه قهر ناگواری داشتی

با بی تو بودن داشتم خو می گرفتم کم کمک

گفتم به دل انگار نه انگار یاری داشتی

باز  آمدی درخوابم و آرامشم بر هم زدی

یکدم نشستی دربرم بوس وکناری داشتی  

 آخر تو که رفتی جرا دیگر به خوابم  آمدی ؟

با قلب بی تابم بگو دیگر چه کاری داشتی  ؟

 




تاریخ : جمعه 97/9/16 | 5:4 عصر | نویسنده : اکبر میرزابیگی

( باز در دل زآتش عشق التهاب افتاده است )

وقت پیری در سرم شور شباب افتاده است

شور عشقی کز جوانی داشتم در دل نهان

موسم پیری به شور و انقلاب افتاده است

عاقبت این عاشقی منجر به وصل یار شد

گرچه در چشم خلایق ناصواب افتاده است

ازچه یارب عشق مذموم است در اذهان خلق؟!

کاین چنین ازچشم مردم عشق ناب افتاده است

یا ندارند این جماعت درک معلومی ز عشق

یا که شاید سوره ی عشق از کتاب افتاده است

یا به عشق و عاشقی کافر شدند این مردمان

یا در احکام شریعت انشعاب افتاده است

از نگاه این جماعت هر که شد در گیر عشق

یا هوس باز است  یا در منجلاب افتاده است

 




تاریخ : چهارشنبه 97/8/30 | 12:40 صبح | نویسنده : اکبر میرزابیگی

از روز ازل غصه مرا نقش جبین است

دل خانه غم گشته وبا غصه قرین است

یک دم زغم  آسوده نگشتم به همه عمر

هر دم به شکار دل من غم به کمین است

غم در دل و جان و تن من ریشه دوانده

در خانه دل معتکف و چله نشین است

عمرم همه با غم سپری گشت و نصیبم

از بهره ی دنیا همه یک قلب حزین است

گفتم که مگر عشق نجاتم دهد از غم

عاشق بشوم حال دلم خوشتر ازین است

عاشق شدم و باز نشد حال دلم خوش

اصلا دل من با غم با غصه عجین است

هر در که زدم یافت نشد راه نجاتی

تا بوده همان بوده وتا هست همین است




تاریخ : دوشنبه 95/5/18 | 12:41 صبح | نویسنده : اکبر میرزابیگی

به زیبــائی مـاه مــن ماه نیست 

به طنازی اش دخــترشاه نیست

میان همـه مــــاه رویان ، کسی

هماننـد او ناز و دلخــواه نیست

ولی با همه حسن و زیبائی اش

مرا بی وفا یار و همـراه نیست

به عشق کسی داده ام دل که او

ز درد دل زارم آگـــــــاه نیست

اگـر دل به دل راه دارد ،چــرا

مرا دردل سنگ اوراه نیست ؟

چنین کاو جفا می کند با دلــم

اگر دق کنم جای اکراه نیست

خـدایا چــرا شـام هجـران یار

به مثل شب وصل کوتاه نیست؟!




  • paper | بک لینک فا | خرید بک لینک