سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : یکشنبه 92/3/12 | 12:10 صبح | نویسنده : اکبر میرزابیگی

امشب که دردمن به نهایت رسیده است!
حــال مـــرا به اوج وخامت کشیده است

دیگـــر نمانده تاب وقــــراری برای من
این درد بی امان نفســــم را بریده است

دردی که گـــاه ساکن و گــه تیر می کشد

آنسان که خواب ازسروچشمم پریده است

از فـــرط درد روی زمین غلــــط می زنم
حــــا لم شبیه  زخمیِ عقرب گزیده است

جانم به لب رسیده وجسمم به پیچ وتاب
قدّم گهی کشیده وگاهی خمیـــــــده است

من بیقرارو اهل وعیــالم به خواب ناز!
آیا کسی صدای مرا هـــم شنیده است؟!

اکنون به گوش بانگ اذان می رسد ولی
یک لحظه خواب چشم من امشب ندیده است

خواهی اگر که درد مرا حس کنی ،ببین!
اشکم ز چشم خامه به دفتر چکیده است


غزل فوق ،حدیث نفسی است که در ساعت 4 بامداد یازدهم خرداد 1388
که از شدّت درد کمر و لگن خاصره تا صبح ،به خود می پیچیدم ولحظه ای
خواب به چشمانم نیامد .تا اینکه پس از کلّی دارو و درمان با لاخره هنگام اذان صبح

کمی آرام شد.که توانستم نمازم را بخوانم.و بعد ازنماز، این رنج نامه را سرودم.