سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : چهارشنبه 92/5/16 | 12:2 عصر | نویسنده : اکبر میرزابیگی

دوستی ،پس از سالها دوری به جمع دوستان وارد شد، نگاهی به چهره ی دوستان کرد و از روی تعجب پرسید ؛

اینجا چه خبره؟ این همه ریش سفید!
گفتم:حاجی،بیاد داری دوران کودکی را؟ چهار شنبه سوری  وقتی از روی آتش می پریدیم، میگفتیم :

زردیِ من از تو،سرخیِ تو از من؟
امروز حکایت همان است؛آن روزها ریشها سیاه بود،اما دلها سفید بود وقلبها پاک وآسمانی؛
      اما امروز که ریشها سفیدند،در عوض دلها سیاهند و مکدّر!!!!

با درد خندی ، سری خم کرد و تأییدم نمود.   گفتم:
گر به بالای سیاهی رنگ نیست!           پس چرا موی سیاهم شد سفید؟
این سیاهی و سفیـــدی بعد ازآن           مـــرگ را می آورد بــرما نـوید
شـــد به پایان نوبهـــار زنــــدگی           کمکمک فصل خزان ازره رسید
عمــردرغـفلـت گذشت وهمچنان           دل به دنیا بسته ای با صــد امید
بی خبر از خـویــش ،گرم زندگی           آفتاب عمــــــر از بامت پـــریـد!