سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : یکشنبه 92/4/30 | 12:35 صبح | نویسنده : اکبر میرزابیگی

«بسم رب الشهدا و الصدیقین »
به کشته ی راه خدا از آن جهت شهید می گویند که :

1) در هنگام شهادت ملائکه الله گرد او جمع می شوند و شاهد جان دادن او هستند . نوازشش می کنند و بر زخمهایش دست می کشندو او را به نعمت های فضل وکرم خدا بشارت می دهند و با او در بهشت حاضر وناظرند.
2) در روز قیامت با پیامبر محشور می شود.
3) زنده وشاهد وناظراست، می بیند،می شنود،توجه وادراک دارد،حیّ وحاضراست.

     «احیاءٌ عند ربهم یرزقون» شاهد و ناظر وعده های الهی است
شهیدان اسوه ی ایثار و خون اند             شهیدان معنی عشق جنون اند
مپنداریــد  آنــــــان  مردگــان اند             شهیدان عند ربهم یرزقون اند

و شهید دو گونه است :
1) شهید واقعی که در جبهه جنگ حق علیه باطل کشته می شود

2) آنکه اجر و ثواب شهید را دارد مثل کسی که در راه کسب علم ودانش کشته شود

شهید واقعی غسل و کفن ندارد و با همان لباس خون آلود دفن می شود. چون خون مسلمان محترم و مقدس است .لذا برای حفظ این قداست نباید غسل داده شود و این خون که نماد و شعار پایداری و استقامت در راه خداست باید تا قیامت پا بر جا بماند تا مدرکی باشد برای دادخواهی او .
پیامبر اکرم (ص) می فرمایند : شهید با همان لباسش محشور می شود و از رگهایش خونی می ریزد که رنگ خون ولی بوی مُشک دارد .
در مقام و منزلت شهید ، آیات ، روایات و احادیث زیادی از اولیاء، خدا و بزرگان دین نقل گردیده است .
حضرت امام خمینی (ره) می فرمایند :
شهید از همه ی افراد افضل است . شهید نظر می کند به وجه الله

و از آنجا که شهدا ولی نعمت ما هستند و حق بزرگی بر ما دارند و ما هر چه که داریم از برکت خون شهداست . لذا بر ما فرض و لازم است که یاد ونام آنها را زنده نگه داریم .
همان طور که مقام معظم رهبری «مد ظله العالی» فرمودند که:

«اجر زنده نگه داشتن نام و یاد شهدا کمتر از شهادت نیست»
اینجانب نیز بر همین اساس بر خود وظیفه دانستم که گوشه ای از زندگی و خاطرات برادر شهیدم علی اصغر میرزابیگی را بیان نمایم تا هم یاد و نام آن شهید زنده بماند و هم بنده حقیر قدم کوچکی در انجام وظیفه ام برداشته باشم ، باشد که ان شاء الله مورد شفاعتش واقع گردم .
شهید علی اصغر میرزابیگی فرزند حسن در بهار سال 1347 (ه ـ ش) در روستای بیدوی از توابع شهرستان زاوه تربت حیدریه در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود .
پدرش فردی مؤمن ، مذهبی ، مداح اهل بیت ، قاری قرآن و مؤذن  و از ارادتمندان به خاندان نبوت و امامت می باشد و فرزندان خود را نیز عاشق اهل بیت و دین و قرآن بار آورد.
علی اصغر درهمان دوران کودکی به بیماری سختی مبتلاگردید که تاحدّ مرگ پیش رفت،ولی ازآنجاکه مشیّت الهی چیزدیگری بود.ازاین بیماری جان بدربرد،وبه زندگی ادامه داد.
او به درس ومدرسه علاقه ی چندانی نداشت،به همین خاطر،پس ازپایان دوره ی ابتدایی،در کنار پدر به کار وکشاورزی پرداخت.مشاغل مختلفی راتجربه کرد.از کار درکوره پزخانه تاچاپ سیلک وآلومینیوم سازی و....امّا هیچیک از مشاغل وامور دنیا اورا به خود مشغول نکرد. به هیچ چیزوهیچکس وابسته نبود.دنیا برایش کوچک بود.!هیچ کجا پناهش نمی داد.!همیشه مسافر بود.!
علیرغم جثّه ی کوچک وضعیفی که داشت،فردی بسیار شجاع ونترس،امّا دلسوز و مهربان بود. در تصمیم گیری قاطع ومستقل بود . کم حرف میزد وبیشترعمل می کرد.  ازاوخاطرات زیادی نقل می کنند.
پدرم می گوید: در دوران نو جوانی اش،یک سال با چند نفر از مردم روستا،برای جمع آوری سِرِش(ریشه ی گیاهی کوهی است که در صنعت چسب سازی کاربرد دارد،ومنبع درآمد خوبی برای روستائیان درگذشته بود). به کوه های سرخس رفته بودیم. درمحل اتراق ومنزلگاه، آب نبود وبه ناچار می بایست مسافت زیادی راتاته دره طی می کردیم،تاآب مورد نیازمان راتأمین کنیم.واین امر برایمان بسیار سخت ودشوار بود. در نزدیکی منزلگاه ، یک قطعه چمنزار خشک وجود داشت که چند بوته نی درآن روئیده بود. یک روز علی اصغر، بیل وکلنگ را برداشت وهمان منطقه را کند. کمی نم ورطوبت ظاهر شد. با خوشحالی کندن را ادامه داد. حدود نیم متری که گود کرد یک وقت فریاد زد، بیائید که آب پیدا کردم! بسیار خوشحال وشگفت زده شدیم، طولی نکشید گودال پرازآب شد، مشکل بزرگی برایمان حل شد. کمی آنطرف تر گودال دیگری کندیم وآن هم پر ازآب شد.از اوّلی برای مصرف خودمان، واز دیگری برای آب دادن چارپایان استفاده می کردیم. وبه این ترتیب مشکل بی آبی مان حل شد. وتمام این مدّت 40-50 روزی که آنجا بودیم، هر چه آب مصرف می کردیم، همچنان گودالها پر ازآب بود وتمام نمی شد. جالب اینجا بود که چوپانانی که در آن منطقه بودند، با مشاهده ی گودالهای آب، بسیار شگفت زده شده وقسم می خوردند که ما بیش از بیست - سی سال است که در این منطقه چوپانی میکنیم، تاحالا در اینجا درهیچ فصل سال آب ندیده ایم .! به خدا قسم این معجزه است !
وجالب تراینکه وقتی کارمان تمام شد وباروبنه مان را بستیم که به روستا برگردیم،رفتیم که برای آخرین بارازچشمه آب بخوریم،با کمال تعجّب دیدیم به قدرت خدا چنان گودالها خشک شده که گویا اصلاً وابدا آبی وجود نداشته!!
ما آن زمان این چیزها را درک نمی کردیم